تبلیغات
رنگ زندگی - 88/8/8
خدای من ، ناگفته هایم را اجابت کن .... از گفته هایم پشیمانم

نگارش در تاریخ پنجشنبه 7 آبان 1388 توسط شهرام خسروان

بعضی شب ها تو خونه مون بابام به مادرم میگه

می خواهم برم امام رضا بخدا دلم تنگه دیگه

بابام میگه امام رضا مریض ها رو شفا می ده

دوای درد مردمو از طرف خدا می ده

 

مشهد نیستم اما می خواهم امشب از سمت چهارراه شهدا یا همان بست بالا بروم زیارت ، خیابون رو بسته اند ، شلوغ است و آدم های زیادی همه همه شاد و خوشحال ، بسوی حرم که از سیصد چهارصد متر دورتر زردی گنبد زیبایش را برخ می کشد روانند ، مغازه دار ها هم باز هستند ، از زرشک و آلو تا سجاده و مهر ، چقدر این مغازه های انگشتر فروشی رو دوست دارم ، بچه که بودم همیشه وقتی می اومدم حرم مادرم برایم از این انگشتر های بدلی حلبی می خرید و من تا چند روز که اونها رو گم می کردم حال می کردم با امام رضا .

مغازه ها رو پشت سر می گذارم باشد برای برگشتن ، یادم باشد تسبیحم رو بدهم دوباره نخ کنند .

می رسم به دم درب بازدید بدنی ، بعدش هنوز یه مقدار راه دارم تا دم بست اسمال طلا ، بالای سر درب ورودی یه ساعت است و جایگاه نقاره زن ها که فریاد می زنند رضا رضا  یا امام رضا ، کنار درب رو می کنم به سمت گنبد طلایی السلام علیک یا امام غریب ، و چشم هایم را می بندم و همهمه و سر و صدای بال فرشتگان رو تو صحن می شنوم

کفش ها رو می دهم کفشداری و تو ازدحام جمعیت می روم جلو ، انتهای یه سالن بزرگ می پیچم سمت راست و بعد سمت چپ و 30 متر جلوتر می رسم به محوطه ای که سمت چپش ضریح آقاست و سمت راستش ملت ایستاده اند به زیارت خوندن و نماز و دو طرف درب اصلی دو تا درب کوچک است ، سلامی می کنم و از درب سمت راست یواش یواش خودم رو می کشم جلو ، اون ور شیشه قسمت زنانه همهمه ای ست ، می رسم بالای سر  زائری که گویا انتظار آمدن مرا می کشید ، بلند می شود و من فورا جایش را می گیرم ،

ساز دلم رو کوک می کنم رو بیداد و شروع می کنم شکایت از زمانه ، از همشهری های آقا ، از نا سپاسی ها و بعد یادم می آید که آقا رئوف است و خجالت می کشم ، مضرابم از کار می افتد و لبم رو گاز می گیرم ، همشهری هایش رو می بخشم بخودش ، دوباره ساز می کنم دلم را ، خسروانی می زنم ، از زندگی می گویم و آرزوهایی که حالا بیشترش برای خانواده و دور و بری هایم است تا خودم ، رفقا رو یاد می کنم ، دانه تسبیحی می اندازم بنام هر رفیق ، تا 100 تا بشوند ، بعد هم دعای همیشگی که آقا آبروی دو دنیا بده ، صدها دست در حال کشیده شدن بسوی ضریح هستند ، نور چشم هایم بیشتر شده ، ضریح زیبای کار استاد فرشچیان رو نگاه می کنم ، بالاتر به دیوارها چند تا قاب شیشه ای ست و زیر اونها شمشیر و خنجر و یه چیزهای دیگه گذاشته اند که نمی دونم چیه ، بالای ضریح هم پر است از پارچه های رنگ و وارنگ و چهار تا گلدون پر گل های گلایل ، کاش پر بود از گل نرگس ….

دلم باز شده ، پرواز می کنم ، انگاری هیچ دردی ندارم جز اینکه اینجا بمونم و تا قیام قیامت صفا کنم  ، اما انگار یک نفر تکانم می دهد ! نگاه می کنم و می بینم جوانی بیست و چند ساله با چشمانی مرطوب داره کم کم میاد سمت من ، ناخواسته بلند می شوم و جایم را بهمراه مضراب و سازم به او می دهم و خودم عقب عقب در حالی که دلم بدون ساز و مضراب هنوز در حال نواختن خسروانی ست میام بیرون …..زیارت قبول

 

 

لطفا بعد از زیارت ادامه مطلب را مطالعه فرمایید

عزیزیاین مطلب را توسط ایمیل برایم فرستاده بود که خالی از ضرر نیست خواندنش

 

سلام شهرام جان گفتم بعد از زیارت مجازیت در مشهد شاید هوس طرقبه رفتن به سرت بزنه ، بهتر دیدن از فعالیت های شهردار طرقبه برات عکس بفرستم شاید برای حل معظلات تهران بدردت بخوره

 

این همه آدم نتونستند دو تا توالت بسازند

 


 




طبقه بندی: اجتماعی،  ادبی، 
برچسب ها: امام رضا،
Blog Skin