تبلیغات
رنگ زندگی - گشتی در خاطرات سال های دور
خدای من ، ناگفته هایم را اجابت کن .... از گفته هایم پشیمانم

نگارش در تاریخ سه شنبه 1 اردیبهشت 1388 توسط شهرام خسروان

گاهی اوقات سر زدن به جعبه های مدرک و نوشته های قدیمی مثل سیلی بصورت آدم بر می گردد !

داشتم لای کاغذ های درب و داغون دنبال افتخارات گذشته می گشتم که به نوشته های سید برخوردم ، سید از دوستان خوبی بود که سالها در زمان جنگ تحمیلی اسیر بود ،

هشتاد نفر از ما را در یک اتاق 6 متری انداختند ، مجروح و سالم جای نفس کشیدن نبود ، جای نشستن هم نبود ، جای ناله کردن هم نبود ، در آنجا همه چیز ممنوع بود ، ما که هیچ ، بلایی به سر مجروحین در آوردند که نگو ... آب هم به ما دادند اما در چه ظرفی ؟ در سطلی که بچه ها ادرار می کردند و اجازه شستن آن را هم نمی دادند ، و کسی که از خود گذشتگی می کرد و برای پر کردن سطل آب می رفت باید آنقدر کتک می خورد تا سطل پر شود .... شب عید سال 64 بود و بعد از اینکه ما که حدود 200 نفر شده بودیم را در آسایشگاه مستقر کردند بناگاه غبار غم دل همه را گرفت ، باران عجیبی می آمد ، نسیم بهاری از یک طرف می وزید و گریه  تک و توک بچه ها از زیر پتو ها حال عجیبی داشت ، اگر از هر کدام می پرسیدی چرا گریه می کنی ؟ از فراغ یاران شهید و بی لیاقتی خود می گفتند و بس ، نه دوری از خانواده ، .....

بعد از 13 سال دست نوشته هایش بوی عطر و گلاب می دادند و من که رفته بودم از میان آنهمه کاغذ پاره دنبال افتخاری فراموش شده برای گذران ایام دنیا بگردم تا نیمه های  دیشب مشغول خواندن دوباره دست نوشته های سید درباره ایام اسارت یا بهتر بگویم لیالی اسارت بودم ،

یادم رفته بود که تمام این افتخارات را ، افتخاراتی که باندازه یک روز اسارت ارزش ندارند مدیون سید و سیدهایی هستم که در این دنیا گمنامند ،

یادم رفه بود که اگر ترازویی برای سنجیدن مردانگی و معرفت و انسانیت باشد من و تمامی خاندانم در یک کفه و سید نیز در آن کفه سنگینی خواهد کرد

فراموشم شد که بخودم قول داده بودم بوی چفیه یادگاری رضا را با زرق و برق ها ی زندگی روزمره عوض نکنم

فراموش کرده بودم که سید 13 سال است آزاد شده اما من هنوز اسیر نفسم باقی مانده ام .

نیمه های شب بود که دوباره فهمیدم در دایره هستی نقطه پرگار هم نیستم ، و تمامی چیزهایی که به آنها افتخار می کنم فقط زمانی بدرد خواهد خورد که با رنگ و بوی انسانیت و خدمت به مردم همراه گردد .

 

و ای کاش همه ما هر از چند گاهی به  جعبه های انباری خانه امان ، به خاطراتمان سری بزنیم ..... زیرا که گفته اند برترین عبادات تفکر است ....

 

 




طبقه بندی: خاطره، 
برچسب ها: آزادگان، اسیر، نفس، خاطره،
Blog Skin